امروز اولین روز کار جدیدم بود. برای چندساعتی انگار دنیا و زمان و مکان پاره شد و من افتادم وسط فیلم کفرناحوم. الان کرختام، بیحس بیحس، متورمم. هفت صبح با کلی نق نق و به زور پا شدم، روز قبلش تا شب آزم
شبیه ماشین زمان فیلم های علمی_تخیلی، مترو برام شده مثل ماشین مکان( یا شاید هم زمان) میرم توی مترو و از یه جایی سردرمیارم که هیچ شباهتی به بقیهی جاهایی که دیدم نداره، مثل قصهها وقتی توی بیابون و گارا
من غالبا دوست یا همراه خوبی نیستم. یعنی خیلی لوسم و اگر دهنم رو وا کنم فقط کسشر مفته که از دهنم خارج میشه. خودمم رنج میبرم. هر کلمهای رو که استفاده میکنم بعد احساس میکنم آن کلمه را تلف کردم. حوصله ند
امروز برای چند دقیقه با خودم تصور کردم که مادر شدم و در نهایت به قدری به وجد آمدم که تا به حال این اندازه شعف را تجربه نکرده بودم. گفتم تجربه یادم آمد. من حدودا یک ماه پیش یا شاید هم بیشتر به این نتیج